تبليغاتX
گیسوی زنان کولی و امان بریده ی من
        

شعری بودم سرودی ام در بغلت

چون پیرهنی گشودی ام در بغلت

از بوسه ی من تر نشدی با اینکه

یک عمر فشرده بودی ام در بغلت

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:57  توسط آیت نامداری  | 

ضمن پوزش از همه ی دوستان عزیزم از این که دیر به دیر بروز میشوم

موضوع کمی مفصل شده اول از همه میخواستم با چاپ مجموعه ی رباعی سر زده وارد خانواده ی شاعران

بشوم اما این کار به همان دلیل مفصل بودن انجام نشد و مجبورم نمایشگاه کتاب امسال را هم با دست خالی به

ملاقات شما دوستان بیایم

 باری به هر جهت در این اوضاع نابسامان بهتر دانستم کمی دست نگهدارم

وفعلا از رباعی های مجموعه هم در  وبلاگم نمیذارم که برای چاپ تازگی داشته باشند و باز هم به همان دلیل مفصل بودن هم صد البته

اما برای خاطر گل روی شما دوستان و رفت و آمد ادبی دیگر با این غزل به خانه ی دلتان می آیم

 

 

    

آب طلب نكرده مرادم نمي دهد

باور كنيد هيچ به آدم نمي دهد

 

حتي شكوه واژه ي دريا در اين غزل

به شعر شور و موج دمادم نمي دهد

 

اين واژه هاي آب كشيده كه جوهري

از شاعرانه گي به مدادم نمي دهد

 

نفرين به اين زمانه شود رخصتي به من

هر جا قدم به پيش نهادم نمي دهد

 

يا كه به روزمره گي ام مي كند دچار

يا جز هراس هر شبه يادم نمي دهد

 

من به جهان خويش پلنگانه آمدم

با هر حريف كم به جهادم نمي دهد

 

بايد كه شير نعره ي سختي برآورد

ورنه شغال حرص زيادم نمي دهد

 

كوتاه مي كنم به همين نكته قصه را

كه بيشتر اجازه سوادم نمي دهد.

 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:1  توسط آیت نامداری  | 

۱

 جوي و لب كشت را نشانم بدهيد

 غیر از گل  و خشت را نشانم بدهيد

      مي خواهم  اعتقاد پيدا بكنم

     يك راه بهشت را نشانم بدهيد

 

 

 

۲

كبريت كشيد دل پر از جزر ومد است..............

با اينكه جناب صفر بيگي موضوع خودسوزي زنان ايلامي را قبلا در اين رباعي

كه به زيبايي هم سرودند هشدار ميدهند ؛وباتوجه به اينكه اين درد مشتركيست

پس بر همه ي ماست كه آن را فرياد بزنيم. ومسلم است كه من هم در رباعي پيش رو از ايشان تاثير پذيرفته باشم

 

كبريت بكش عليه زندان تنت

اي زن كه فراموش شدي در وطنت

سيمرغ بلورين شجاعت دارد

رقص تو ميان شعله ي پيرهنت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:40  توسط آیت نامداری  | 

1

بگذار دوباره از لبت بنویسم

از قلب پر از تاب وتبت بنویسم

             تصمیم گرفته ام از این لحظه به بعد

               از قول وقرار هر شبت بنویسم

 

 

2

از حفظ شدیم صخره و کوهت را

در سنگ و علف نشان بده روحت را

ایلام غریبگی نکن ما عمریست

بر دوش کشیده ایم اندوهت را

3

 کمترین اعجازت این است

 سنجاقک فلزی که به موهایت  زده ای

           پرواز کند

آنقدر عاشق باشد

 که با دیدن

رودخانه ای،

برکه ای،

یا گلی کوچک

     از خوشحالی بمیرد

4

دختر از بلوط می آید

با کفشی از صخره،

پیراهنی از برگ

با غریزه های وحشی اش،

 چشمه های جهان را بگویید

 لنزهای عکاسیشان را آماده کنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 17:24  توسط آیت نامداری  | 

یادت که می افتم

 خیالم طوفانی میشود

ومیبینم پیرهنم را باد برده است.

هنوزآنقدر شاعرمانده ام

که در سطربعد دریا بیاورم

که عریانیم رابه آبهای آزاد بزنم.

     طوفان وباد

     آبی ودریا

    بی جهت نیست که اشیاء به شعر من آمده اند

    چشم که میچرخانی

   طبیعت وهستی در یک نگاه تو خلاصه میشود

ما بر هر جزیره ای که پا گذاشته ایم

 از خاکش عاشق ترین گندم ها  روییده است

وفکر میکنم از اصطکاک پیرهنهای من وتوست

که زمین هر لحظه گرمتر میشود

یک لحظه

فقط  یک لحظه از کنار هم گذشته بودیم

به اندازه ای که خدا فرصت داشت تا بگوید:

بیگ ،بنگ

وتمام قله ها قد کشیدند

وتمام رودها رفتند

و تمام شعله ها گرمشان شد

وتمام یخها سردشان شد

وتمام سفرها وتمام ساعتها

وتمام تیشه ها وتمام ریشه ها

وتمام عصرهاو تمام قرنها

وتمام پسرها وتمام پرسه ها

وتمام دخترهاوتمام دفترها

وتمام یادها وتمام نامها

وتمام گندمها وتمام گونه ها

وتمام آغازها وتمام پایانها

همین!

این سطرها

تمام این سطرها

برای پرت کردن حواس خدا بود

تا لحظه ای به هم لبخند بزنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 9:40  توسط آیت نامداری  | 


هرقدر

از زلالی آینه رود شوم برایتان

یا بپرم از پنجره های تاریک بیرون

یا گوی گداخته ی خورشید را

                                 تقسیم کنم میانتان 

هرچند با انگشت های سوخته

سهمتان را هی این دست و آن دست کنید

تعجب و معجزه خود شمائید 


هرقدر دلیل تازه بیاورم

مثلا بی هیچ شعبده ای

از کلاه این شعر کبوتر زنده درآورم

چیزی عوض نمی شود...


مجبورم شما را به خانم دکتر نشان دهم

به گمانم

        چشمان باورتان را از دست داده اید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:48  توسط آیت نامداری  | 


1

مواظب حرف زدنتان باشید

   « قاف »

 تنها یک حرف است

که از آن کوهی ساخته اند

 

2

از بازار سیاه یک تبر می خرم

و میبُرم

هرکجا

هرچه         

درخت دوستی کاشته اند

من چوب رفاقتم را می خورم

 

3

امکان ندارد

از دریای متلاطم سلامت

                  به سلامت

قایق زوار در رفته ی دلم را عبور دهم

امکان ندارد

امکا...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:46  توسط آیت نامداری 


...و آغاز روز روشن نیست

اکنون

که شوکران غروب به خورد خورشید داده اند

و زمین بیماری شب گرفته است 

و دروغ راست می ایستد و به چشمان تو زل می زند  

اکنون که از برج میلاد

                   هر روز مرگ متولد می شود

و گورستان

گران سنگ ترین تجربه ی بشری ست    

پس تابوت مرا بیاورید  

من

    داوطلبانه می میرم    

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:42  توسط آیت نامداری